حمیدرضاجونمحمیدرضاجونم، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

روح زندگی ام

پسرم دختر شد ......

پسرم دختر شد مامانی نمیدونم چی شد الان واقعا نمیدونم دختری یا پسر  یه ماه پیش دکتر بهم گفت  که جنین پایینه باید یه ماه دیگه سنو بدم اون موقع اول چهار ماهم بود دکتر زاهدان گفت بچه پسره ولی امشب رفتم دکتر گفت اول پنج ماهته بچه دختره اخه الان تکلیف من چیه نباید بفهمم  جنسیت بچه چیه یعنی اسمی که براش انتخاب کردم خاطراتی که نوشتم همه پوچ حالا از خدا میخوام هر چی که هست سالم باشه دخترهم شیرینه برکت خونه هم راز مادرشه هرچی که هست سالم باشه ولی من هنوز باور ندارم حسم میگه پسره حالا تا خدا چی بخواد ....... ...
19 شهريور 1392

رفتن به زاهدان

نفس مامان چطوره عزیزم دو روز خونه نبودیم رفته بودیم زهدان  عقد پسر عموی من که میشه پسر دایی بابایی    اونجا رفتیم خونه داداش زن عموم  که شبو موندیم وروز بعدش که پنج شنبه بود مراسم عقد شروع شد   بیچاره پسر عموم همون روز عقدش کلیه درد میشه همه بهش خندیدیم که بوی زندگی مشترک   مریضش کرده اون به روی خودش نمیاورد میگفت خوبم خوبم ولی خیلی رنگش پریده بود    خلاصه مراسم شروع شد خیلی خوش گذشت ......ایشالا خوشبخت بشن     ...
16 شهريور 1392

کابوسای مامانی

سلام عزیز مامان   از اولین روذی که رفتم توی چهار ماه تنظیم خوابم بهم ریخته........ شبا  اصلا خواب درستی ندارم ذهنم پراز استرس شده استرس برای سلامت پسر نازم چون اولای  چهارماه بود رفتیم زاهدان برا درمان کم خونی که تا جواب این ازمایش بیاد مامانی تلف شده از غم و غصه بعداز دوروز بی خوابی دیشب تصمیم جدی گرفتم که زود بخوابم ساعتای 11 خوابیدم حالا اینجارو داشته باش زود که نخوابم یه بدبختی زود بخوابم دیگه واویلا میشه با این همه خوابایی که من میبینم خواب دیدم تورو از دست دادم زبونم لال یعنی سقط شدی بعد عمه ی بابایی که چند وقت میشه ندیدمش تو خوابم بود گفتتتتتتتت توبچت تالاسمی بوده برا همین سقط شده وای ی ی ...
11 شهريور 1392

بهترین لحظه.....

بلاخره انتظارم به سر رسید  خیلی منتظر بودم تا تکون بخوری ویه خودی نشون بدی ولی هیچ حرکتی نداشتی خیلی میترسیدم چون جنسیتت دوهفته پیش مشخص شده ولی تکون نمیخوردی به هرکی که میگفتم یه چیز برا خودشون میگفتن من بیشتر ناراحت میشدم   ولی تا اینکه امروز تکون خوردی هنوز هم باور نمیکنم خیلی قشنگ تکون میخوری مثل نبض میزدی اول فک کردم رودهام هستن ولی باخودم گفتم روده که مثل نبض نیست خلاصه مامانی باورم شد که خودتی همه میگن شیش ماه به بعد بیشتر تکون  میخوری عزیزم قول بده مامانی اذیت نکنی ....حالا وقتی تکون میخوری که من حواسم نیست بعد که متوجه میشم دیگه تکرار نمیکنی اینقد منتظر میشم ولی بی فایده ....من فدای تنهاپسر م برم&nbs...
7 شهريور 1392